خدایا کفر نمی گویم ،پریشانم ...چه می خواهی تو از جانم ؟ !برای آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی...خداوندا...اگرروزی زعرش خودبه زیر آیی،لباس فقر پوشی،غرورت را برای تکه نانی زیر پای نامردان بیندازی،وشب آهسته وخسته ،تهی دست وزبان بسته،به سوی خانه باز آیی،زمین وآسمان را کفر می گویی،نمی گویی؟!خداودا...اگر روزی بشر گردی، زحال بندگانت باخبر گردی،پشیمان می شوی ا ز قصه ی خلقت، از این بودن از این بدعت...خداوندا تو مسئولی...تو می دانی که انسان بودن وماندن ، دراین دنیا چه دشوار است ... چه رنجی می کشد آن کس، که انسان است واز احساس سرشار است... دکتر زنده یاد علی شریعتی